آوا مظفریانآوا مظفریان، تا این لحظه: 15 سال و 8 ماه و 27 روز سن داره

وبلاگ آوا خانم !

زمستان 1392

شروع زمستان برای هر خانواده ی بچه داری با مشکلات زیادی مثل سرماخوردگی ، آلودگی هوا ، پوشاندن لباس های گرم و ... همراهه.   سال گذشته در شروع زمستان ، آوا دچار سرماخوردگی شدیدی شده بود که این باعث شد تا خیلی بیشتر از قبل ازش مراقبت کنم تا دوباره درگیر اون شرایط سخت نشیم. مشکل دیگه ای که در زمستان خیلی مسئله ساز شد این بود که به دلیل کوتاهی روز و سرمای هوا یا آلودگی ، امکان پارک رفتن یا تفریح بیرون از منزل رو نداشتیم و این باعث می شد که دخترم تمام بازیگوشی هاش رو در خونه  انجام بده  که  گاهی اوقات واقعاً سخت و کلافه کننده بود . همین مسأله باعث شده بود که هر شب زمان خواب ما ، آوا خانوم تازه هوس بازی و شیطنت کنه. ...
19 اسفند 1393

پاییز 1392

پاییز سال 92 با مسافرت شروع شد . سه شنبه من و آوا جونم ، بابا شهرام رو که برای مأموریت کاری به اصفهان می رفت ، همراهی کردیم   این چند روز رو در هتل پیروزی که در خیابان چهارباغ قرار دارد سپری کردیم. باغ پرندگان ، باغ گلها ، میدان امام و هشت بهشت ، از مکانهای بسیار زیبایی بود که ما رفتیم و لذت بردیم. بیشترین لذت رو آوا جونم از درشکه سواری و خوردن بستنی در میدان امام برد. با شروع فصل پاییز و سرد شدن هوا که باعث می شد کمتر بیرون از منزل باشیم تصمیم گرفتم برنامه ی کنار گذاشتن پوشک را به طور جدی شروع کنم. خودم احساس می کردم که خیلی دیر شده ولی خانم دکتر رادفر عجله کردن در این مورد رو رد کرد و از من خواست در این مورد خیلی صبور...
19 اسفند 1393

تابستان 1392

از سال 89 ، روزه گرفتن خودم به خاطر آوا جون ممنوع بود ولی تابستان امسال با شروع ماه مبارک ، من هم همراه بابا شهرام ، سحرها بیدار می شدم.                                                                                      ...
19 اسفند 1393

بهار 1392

سال تحویل امسال  ، سومین سالی بود که خانواده ی ما ، سه نفری به استقبال بهار می رفت.   . زمان تحویل سال ، حوالی ظهر بود و من و بابا شهرام در کنار آوا جونم با نهایت هیجان و اشتیاق و به امید روزهای شاد و زیبا ، سال جدید رو شروع کردیم . طبق معمول هر سال اولین عید دیدنی ما منزل بابابزرگ های آوا جون بود. لباس عید امسال آوا پیراهن بافتنی خاکستری بود که خاله کبری روز تولدش هدیه داد. چند روز اول عید ، طبق روال همیشه سپری شد تا اینکه طبق برنامه ی قبلی ما ، با خانواده ی خاله نرگس و خاله کبری راهی سفر 4 روزه به محلات شدیم . در راه رفت ، به زیارت حضرت معصومه (س) در قم رفتیم. هوای محلات کمی سرد بود ولی در مجموع مسافرت سبک و خوبی بود ....
19 اسفند 1393

زمستان 1391

شروع زمستان و درد سرهای ویژه ی این ماه ها که سخت ترین اونها ، موندن توی خونه از دست سرما و آلودگی هواست بیرون رفتن و پوشاندن اون همه لباس و کلاه و ... خود منو کلافه می کنه چه برسه به اون دختر کوچولوی ناز. زمستان امسال سختی های خاصی رو برای خانواده ی ما به همراه داشت. اولیش سرماخوردگی دخترم بود. طی این دو سال با وجود اینکه چندین بار من و بابا شهرام سرما خوردیم ، آوا اصلاً دچار سرماخوردگی نشد ولی به محض اینکه از شیر مادر محروم شد ، اولین مریضی سخت دخترم رو تجربه کردیم. خروسک و سرفه های شدید آوا یه شب تا صبح کاملاً ما رو بی خواب و نگران کرد. نزدیک بود کار به بیمارستان بکشه ولی خداروشکر با تزریق یه آمپول و حمام بخار ، مشکل ...
19 اسفند 1393

پاییز 1391

پاییز امسال ، قبل از اینکه هوا سرد شه ، من و بابا شهرام و آوا جون سفر چند روزه ای به شهر همدان داشتیم . البته قبل از به دنیا آمدن آوا ما به شهر همدان سفر کرده بودیم ولی این سفر با دخترم حال و هوای دیگه ای داشت. طی سفر در مهمانسرای فرودگاه همدان که کمی خارج از شهر بود در یک خانه ی ویلایی قدیمی با امکانات مناسب مستقر شدیم. آرامگاه خیام و خرید از فروشگاه های زیبای منطقه لالجین از بهترین خاطرات ما در این سفر بود. آوای شیطون من تو سنی بود که خیلی نیاز به مراقبت داشت و از اون جایی که دیگه به راحتی راه می رفت ، می دونید کنترلش واقعاً سخت بود به خصوص روزی که به لالجین رفتیم. دخترم مدام دوست داشت به وسایل سفالی زیبایی که می دید دست ب...
19 اسفند 1393

تابستان 1391

  دخترم نوپا بود و دیگه نیازی به بغل گرفتن یا کالسکه نداشت و رفتن به پارک تفریح خوبی در تابستان امسال بود خرید لباسهای خوشگل تابستونی و عکس های مختلف و متنوع ، سرگرمی قشنگ تابستان امسال بود. البته همچنان عکس گرفتن از آوا مشکلات قبلی رو داشت و تقریباً از هر 20 عکسی که گرفته می شد شاید 2 یا 3 تا خوب می شد. به خاطر آوا ، ماه رمضان امسال هم از روزه گرفتن محروم بودم و بابا شهرام ، سحرهای امسال هم به تنهایی بیدار می شد. نمایشگاه کودک امسال در آخر تابستان و در محل نمایشگاه بین المللی تهران برگزار شد که ما هم روز آخر این نمایشگاه ، فرصت بازدید از اونو پیدا کردیم. مجموعه ای از بازی ها و لباس های بچه گانه و هر وسیله یا موضوعی که به...
18 اسفند 1393

بهار 1391

نوروز 1391 دومین باری بود که من وبابا شهرام همراه عشقمون آوا کنار سفره ی هفت سین ، سال رو شروع میکردیم. امثال هم مثل همیشه ایام عید رو همراه با دید و بازدیدهای معمول گذروندم. از اونجایی که تحرک آوا خیلی بیشتر شده بود و مدام به همه چیز دست میزد، پذیرایی از مهمونها و همینطور مهمونی رفتن خیلی سخت شده بود و مدام باید همه چیز رو از جلوی دست آوا خانم برمیداشتیم. اردیبهشت ماه به همت بابا شهرام برای مسافرت به نوشهر رفتیم. همراه ما در این سفر بابابزرگ و مامان بزرگ بودن. دیدن دریا برای آوا جالب بود ولی از اینکه موج آب ، پاهاش رو خیس کنه یا اینکه شن های ساحل داخل کفشش بره ناراحت میشد. این چند روز زحمت غذا دادن به آوا با مامان بزرگش بود و...
18 اسفند 1393
1